کد خبر : 14561
۹:۰۰ ق.ظ - شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲

خبرنگار و یادداشت نویس «قلمکده» برگزیده دوازدهمین همایش ادبی سوختگان وصل کشور شد

به گزارش خبرنگار قلمکده؛ آئین اختتامیه دوازدهمین همایش ادبی «سوختگان وصل‌» با حضور سعید حدادیان دبیر این همایش، حجت‌الاسلام ابوترابی نایب رییس اول مجلس شورای اسلامی، حجت‌الاسلام کلانتری مسئول نهاد نماینده رهبری در دانشگاه تهران، حجت‌الاسلام رجالی قائم مقام نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری، حجت الاسلام و المسلمین حقانی، حجت ...

به گزارش خبرنگار قلمکده؛ آئین اختتامیه دوازدهمین همایش ادبی «سوختگان وصل‌» با حضور سعید حدادیان دبیر این همایش، حجت‌الاسلام ابوترابی نایب رییس اول مجلس شورای اسلامی، حجت‌الاسلام کلانتری مسئول نهاد نماینده رهبری در دانشگاه تهران، حجت‌الاسلام رجالی قائم مقام نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری، حجت الاسلام و المسلمین حقانی، حجت الاسلام و المسلمین قمی، فرزاد جمشیدی، حاج صادق آهنگران، علیرضا قزوه، علی‎محمد مودب، مرتضی امیری اسفندقه، ناصر فیض، حسین اسرافیلی، مصطفی محدثی خراسانی، اسماعیل امینی، حبیب کاشانی، فاضل نظری، عبدالرضا هلالی، پدرشهید مصطفی احمدی روشن و جمعی از اهالی فرهنگ و ادب، پدران شهدا، دانشجویان و عموم مردم در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد.

در این مراسم، از برگزیدگان بخش داستان و شعر دوازدهمین همایش ادبی « سوختگان وصل » نکوداشت پدران شهدا تجلیل به عمل آمد که جوان خمینی شهری میلاد حبیبی خبرنگار و یادداشت نویس پایگاه خبری تحلیلی خمینی شهر ” قلمکده ” در بخش شعر برگزده شد.

گفتنی است مطهره عباسیان از خمینی شهر نیز سال گذشته در دوره یازدهم این همایش که به جهت نکوداشت مادران شهدا برگزار گردید به عنوان برگزیده این همایش انتخاب شد.

شعر ارسالی میلاد حبیبی با عنوان « نمایش »

همه ی مردمان شهر آنروز

جمع بودند دور میدانی

تا ببینند یک نمایش را

به روی صحنه خیابانی

 

نقش اصلی آن نمایش را

پیرمردی شکسته قامت داشت

یک نمایش بدون تشریفات

یک نمایش که واقعیت داشت

 

بر بلندای دست جمعیت

عطر گلهای اطلسی پیچید

مثل آن لحظه ای که در کنعان

بوی پیراهن کسی پیچید

 

می شد از حال هرکسی فهمید

دارد احساس کم نظیری را

شهر آورده باز با تکبیر

روی دوشش “عصای پیری” را

 

می وزید از درون آن جعبه

عطر گلهای زخمی از باروت

پیرمرد شکسته قامت رفت

تا نشیند کنار آن تابوت

 

رفت و آن تکه استخوان ها را

ابتدا اندکی تماشا کرد

بعد از آن سفره ی دل خود را

پیش تابوت بچه اش وا کرد:

 

گرگها با تنت چه ها کردند

که شدی هم قواره ی این چوب؟

السلام علیک یا یوسف

میشناسی مرا؟ منم یعقوب

 

کس ندیده است گریه هایم را

بین مردم به زور میخندم

به دیارت خوش آمدی ای مرد

قدمت روی چشم ، فرزندم

 

شهر بعد از تو چند سالی هست

خاطرش از هجوم ها تخت است

واقعا تو همان جوان منی؟

حق بده باورش کمی سخت است

 

چقدر جای مادرت خالی ست

دوری ات عاقبت شکستش داد

گریه های نماز شب آخر

یک شب جمعه کار دستش داد

بعد تو من به آن لباسی که

از تو در خانه هست دل بستم

بیست سالت که بود رفتی و …

بیست سال است منتظر هستم

 

آخر هفته های عمرم را

صرف آن قبر خالیت کردم

گله ای نیست، بلکه خوشحالم

که تو را مرد تربیت کردم

 

کوله بار غم است بر دوشم

کوله بار غمی که سنگین است

آی مردم درست می بینید…

تـــَــهِ  سهمیه های جنگ این است

 

ضبط میکرد لنز عکاسان

کاش این لحظه های آخر را…

روضه خوان را بگو بخواند باز

روضه های علی اکبر را….

 

بسته شد چشمهای بی تابش

چشمهایی که غرق بارش بود

لحظه ی جان سپردن آن مرد

آخرین صحنه ی نمایش بود

 

دیدگاه ها

مرحبا

سلام آقا میلاد حبیبی
تبریک میگم موفقیتتون رو
ان شاالله که مقدمه ای باشه واسه گام های بلند بعدی
یازهرا

سلام
جناب آقای میلاد حبیبی دوست عزیزم
ضمن تبریک این موفقیت امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید .

اضافه کردن دیدگاه جدید